‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷-۱۱-۲۴

تنِ مرد ...


این شعر را  برای تظاهرات اخیر ایران سروده ام سپیده کرامت بروجنی

دلا می بینی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر می آورد
ز هر خونِ دلی سروی قد بلند می آورد
ز سرو های بلند قهری آشفته می آورد
آیینه دلی باب می شود 
اشکی گریان می شود
بادی طوفان می شود
سیلی هیران می شود
ز ویرانه ها آشوب بلوا می شود
ز بلوا ها ندا ها فریاد می شود 
ز فریاد ها ستم ها بیداد می شود
ز بیداد ها فردا ها بیدار می شود 
بالا پایینی ها از کوه تا چمن
قطع و بُت ریزی در دشت و دمن
همه ی صحرا ها گل برآشفته می روند
همه ی دریا ها باران ندیدی می روند
باد و باران کوه و بُت همه اتحاد ما
میخوانیم برای وطن خاک پا به پای ما
آتشِ مسجد و دودِ فرزانگی
ستمگری باز بود بر سرِ بیچارگی
غمِ من غمِ مرد مرگِ تن
مرد تن می دهد برای وطن

۱۳۹۷-۰۵-۱۱

برای زحمتکشان

سید اشکان حسینی

دستانِ پینه بسته بابا گُل می شکُفَد!
شاخه نیمه خشکیده توفان قاصبانِ گلوگاه میشکند!
زشبانگاهان جهالت خشمِ کور میخوابد!
و آسمانی که چشم غُره میرود..
صدای ترمز و بوق ممتد ماشین ها
بر رویِ عابرانی کج دهان که ناله های دستفروشان و کودکان کار را نادیده میبینند
و نمیگیرند دستشان را..
و گریه های بی تردید مادران خسته دل،
که خواب بر چشم چکاوک حرام گشته..
زبهر احکام کشتن
و شلاق جبر جهل وسطی
و نیز دل پاره پاره..
نمیدانند که رغیبان لبالب نواخته اند آواز کجِ موسیقی گردن برگیوتین های تشنه را؟
چنین شکستن سکوت قرن عصر ما را نمیبینی تو ای رفیق؟
عبادتگه بنا شده در کدامین خرابه ناکجاست؟
بت،بتخانه،دَیر وخانقاه کجا و پیر میخانه کجا؟
به کدامین کوی و برزن!
یا دشت و صحرای چهارگوشه قصب شده دمید بایستی؟
که لاله ها آنک واژگون!
اینک بی چون رویند از سینه قبرستانِ جارکش های دیروز
وخفتگان آرمیده ی امروز که سینه درد میکشد..
با کی ها چه ها نگفتیم!
زبانها مو به مو،
راههای نرفته شانه به شانه
که گوش تا گوش گردن تیر میکشد در فصل بهمن ها..
درشکه چی افیون میزند،
دوشاهی از فرزند اختلاصگران ربود وشاد زیست..
بادِ سرد میوَزَد!
برگ زرد درختان را پاییز به هرسو میبُرد،
صدای سنگرساز بیسنگر و سازش از برای ساختن خاکریز!
سربازانی که هم را نمیشناسند!
لنز دوربین و گاز اشک آور،
تنظیم مگسک،کشیدن ماشه،
ناگاه آوارِ خاک برسریِ شلیک صلاحهایِ تا دندان مصلح!
و بوی تند باروت..
تو گویی نمیدانند که!
معشوقه ی در حجله خوابیده چشم در راه گل پژمرده یارش نشسته؟
یا خویشتن را به نفهمی زده اند؟
چه میگویی؟
گویی عصر ما عصر خفقان و مرگ نقشه هاست با آواز کلاغ؟
یا پرواز بیصدای قوها
یا کشیدن پر طاووس و تنگی کردن ماهی قرمزها!!
دیروزها جهنمی زجهان..
حال جام مَیِ پیاپی زجان و جانان
زین کهکشان..
دخترکانی برنیمکت تاریک مکتب نشسته!
به آنان با اشاره هرزه گی و هیزی همکلاسان نمایان میکنم اما..
اما آه از این بیدادِ کج فهمی!
که نگاه زلال مرا هیز،
چشم چران و لاعُبالی گری نامیدند..
آه از این ستم که خان عدلیه ی دارالممالک خون خواهران را نوشیده و نوشاند بر نوشین زمانه..
فرزند چپاولگر صدرنشین روباهان بر مسند قدرت،
گاه نیز درچهره معلم،
که درس انشای تجاوز بر دیوار و فرزندان دبستان!
فاعل شود ومفعولان کودک را ببلعد..
آموزگار را آموزه گار گفتند..
زهر نوشانوش برادر نیز!
که دوست قدیمی چکمه اربابان ست..
و قفسی که پر باز باید کرد،
رفت تا اوج تیتر آزادگی!
آزادی ای به پاکی رزق حلال کارگران واتحاد زحمتکشان..
مردمانی عذاب برجان خریده و جان برکف،
سُنتِ لخته بسته مشام ژولییده وولیده بیشمار مدهوش و شماری اندک مستِ بیدار و هُشیار..
آنطرفتر گویند سزار گریخت…
معلمی که عشق می آموزد،
فرهاد کوه کن و عاشق پیشگی،
لیلی و شیرین آزمودنِ درس صبوری..
چهره های هزار رنگ رنگین کمانی!
آن دیگری با زبان سرخ و دستبوس
اما آنطرفتر چشمک پرانی با محرمان!
امروزها همسنگر وهم عقیده اما..
فردا طلب جرعه ای آب نیز برسینه ات دست رد میزند!
یوسف گمگشته بود یکی،
آن کجا و این کجا..
زنی آبستن داشت حاج کلبعلی،
بچه اش را برد
او را جاگذاشت و رفت،شوهر کرده بود به دیگری،
حاجی هزار حجله بیخطبه وصیغه قبلتو..
آثار غم درچهره اش آشکار،
او را گویم که در پیری شکست عشقی از فرط لاپای دجال میچکاند..
بیگانه فرسودهٔ نام آشنا
به میان زبان بیگانه ها پناه برد
که زود از مخمسه گریخت!
آن دیگری دست و پا شکسته توقع داشت عصایش شوی اما..
اندرونیِ اش رفتنی بود وبی محلی ها جار،
ایشان شهردار شکم پرورِ قلدر کلان شهر بود..
واق واق نوکران مزدبگیرش در دهات دورِ ما..
دیگری ها..
برادرهای لوس و نُنُرِ قوه نشین..
دیگری که فرمانده چه
در عصر ما بود،
نان میداد هزار!
دست میگرفت دوصدهزار..
بیشمار سفره اش که خبردارم خالی
و شکم بس گرسنه گهگاه!
عمر کانونش هجده..
صلح،نوعدوستی،عشقورزی،سلامت روانی وجسمی یکایک مردمان را خواستارست،
گلویی نترس دارد،
هرکجا درد در سینه باد،بالهایش را زمیان بادها و ابرها رها و میرساند و کشد دست محبتش را..
بقای عمر خویش و خاندانش دوصد هجده باد..
هرچه باد باغَش آباد..
سیاهی ای زماست سپیدتر چو دلاوریِ سیاه جامگان توشه پیشه..
ومن هایی غریب قریب دیروز نطفه گندیده..
حال برمکتب استادان زبردست نشسته!
نظم شلخته ی میزهای کار که از صلح وخنده یاران خبر دهند..
دارهای آویخته را می بوسیم!
عاقبت کارگر را اما به خیر ختم،
و تنبان ها پاره شده،
دست،پاها،چشم،گوش
و افکاری تا نبضِ دقایقِ رهایی..
تازیانه شکسته ی کهنه آستین حکمفرمای ناعدل پینه برپیشانی..
آگاهی و آزادی یکایک مردمان ده تا بازاریان در کوچه و بازار..
چادر چاقدون پوشان شهر نو!
زایش آشکارای پاکدامنان برخواسته زآشیانه نو نشینان..
نوزادان
،نونهالان،جوان
آن دیروز،
نوجوان پس پریروز و..
به دار آویختگان امروز و فردا در سپیده دم با بانگ خشمِ کورِ موذن
یا منجم حلول ماه مبارکشان
یا آیت کشتن کتب قرنها تیره وتار..
میله ها زسینه کرخت خاوران فریاد میزنند!
کهریزک بطری میگرید!
انفرادی قصر و اوین بنفشه میزاید،
زاینده رود در تالاب آذرخش میتوفد..
و شهیدان شب..
ندا و بانگ مدد کن ای برادر!
سربندو باز کن ای دختر!
همراه وهم کلام شو ای هموطن سر میدهند..
که قصاب ها گوشت بکارت مغز مردم
و حکم جهالت منبرنشینان زبردست میفروشند!
که تبعیدی ها راز آنکه به زامبی شهرت دارند در سینه شان!
پنهانی بوی تعفن و دفن چه ها در جبر جغرافیا..
سماور مادر ریحانه و ستار،
ندا و فرزاد میجوشد!
با تنوع گویش وزبانهای مختلف
که:
بفرما چای تازه دمِ
دق کرده سینه چاک ما ای رفیق رفیقِ رغیب کُش..
که داغ بردل حریفان گذاریم ای رفیقان!
ستاره ها در طلوع نابهنگام به حوض نقاشی یاران می پیوندند!
وفریاد همراه شدیم ای هم پیمان سر میرسد،
آری ندای آزادی..
جاودانگی و آگاهی،
سپس در آزادگی های جویبار زندگانی جاری خواهد شد که لاله واژگون جان و رویش سبزه زار بهار یکایک یاران پایدار

۱۳۹۷-۰۵-۰۱

نفر به نفر…

نفر به نفر… چند شعر و اثر گرافیکی از 
سپیده کرامت بروجنی

نفر به نفر….
یک نفر در خشکی ها غرق میشود
یک نفر ناله سر می دهد
ده نفر فریاد می دوانند
مرگ ها رنگین اند
و سیاهی غرقِ مطلق
آنگاه که همه دلگیرند عکس ماه دیگر نمی افتد در آب
آبی هم جریان نمی یابد از رنگ
ما همه محتاجِ یک تکه نگاهیم
و چه محتاجانه می نگریم
و چه محتاجانه می اندیشیم
نه تبر داریم نه پتو
حتی نگاهمان به سراب ها هم ختم نمی شود
حتی نگاهمان به سراب ها هم بسنده نمی کند
چه دور دست های سرابی

میله ها ….
میله ها را برچشم ها می گذارند نه بر دهان و ریش وسبیل
دیوار را بر سیمان می کشند نه بر جبرواحتمالات و مکانیسم
قصه ی من از قصد نقاشی ها بلندپروازتر است سحرگاه درکمین،هستی و هسته ی پروانه وقتی پیله به خودش می تابید
سفره ای پاره و برگ خزان از نعمت
بپرسید ایمان چه رنگی است؟
بگویند:
بنفش
وقتی مارک پوما را به شلوار می زنند نشستن به چه معناست؟
وقتی یک تلفن همراه خواب را از چشم می گیرد زندگی به چه معناست؟
جایِ شکر ونمک که عوض شد محل خوردن تغییر می کند
جادوگر می خواند و شعبده باز تعبیر می کند
گِله از گلایل ها که چرا اینقدر انسان می میرد
ناله از آفتاب که سرقفلی از پنجره ها می گیرد
خبر از محفلی که آفتابه حکم گلدان دارد
خبر پارو ودانه که آدم برفی به خاکروب مانَد
میله ها را برچشم ها می گذارند نه بر دهان و ریش و سبیل
لفظی از ماهی ها مقدس تر و خورشید درکمین
دیوار را به سیمان می کشند وقصدی از نقاشی می گیرند.
بلندپرواز…بلندپرواز
( بخاطر بُحبُوحه ایی که در تنگنای زندان بودم )
نظر…..
به نظرم هیچ چیز بد تر از فریاد نیست
من پشت به قبله نمی نویسم اما نشستنم بر یاد نیست
حافظ هم رفت تا ته کوچه ی شک، تنها و بازگشت
و چه خوب است زمین گرد و مردمان باز می گردند بهم
ما که سرخی صورتمان بیشتر از سبزی باغچه مان است
نمیفهمم چرا نمیگویند صدای اسب عین خلق الله جاری ست
هنوز عده ایی نان گندم در دست دارند
و عده ای پای برهنه شان دریایی ست
ما که خود آیینه ی ملامتیم ذهن باکر ما تنهاییست
این فشنگ ها هم که زیر فرش پنهان اند خیال آسودگی و بی باکی ست
من هم تفنگ داشتم خودم اما جسارت هیتلر در دنیا نیست
قصه ها هم میروند می آیند هراسان مرد بی رویا نیست
ما خودمان کتاب غفلت را ساختیم منتها مشکل دانایان بی گمانی ست
تا کی برقها بروند و اندیشه ها روشن باشند،
ترس ما شکنجه و زندانی ست
تا تیغ داروغه را ندزدی تیر رابین هود همچنان پنهانی ست
من خودم به بوی نفت حساسم وگرنه مشکل ما که دریا نیست
حال اگر خلیج ساحل داشته باشد نژادی در بازار نیست
این سوختن ها هم اثر درد است خورشیدی آنچنان در کار نیست
چون همه ی قلم ها مملو از ملامت است چاره ی کار فریاد نیست
مشکل ما فشار است و چربی خون
وگرنه مرغ بومی خودش رویایی ست
پنجره ی چشم ها دریچه ندارند ورنه دریاچه ی ما برباد نیست
من شعار زدگی ام درد می کند درد ناله ام از درمان نیست
¬باز هم نور ها میرقصند وگرنه جوشاندن اسید خود شاهکاریست
قلیان میبندیم به اگزوز ها دود ها حلقه ایی شوند
مشکل ما هم حجاب و انسجام نیست
( در زمان اسید پاشی )

قتل فاطمه‌سادات طباطبایی در بم؛ همسرش به‌عنوان متهم اصلی پرونده بازداشت شد

۲ مهر ۱۴۰۵-ایران وایر در ادامه زن‌کشی در ایران، «فاطمه‌سادات طباطبایی»، زن جوان ساکن شهرستان بم، به قتل رسیده و همسرش به‌عنوان متهم اصلی پ...