۱۴۰۵-۰۵-۳۱

گزارشی از آخرین وضعیت مریم خسروی در زندان گرگان

۳۰ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

خبرگزاری هرانا – مریم خسروی، زندانی سیاسی در حال گذراندن دوران محکومیت حبس خود در زندان گرگان است. وی پیشتر توسط شعبه اول دادگاه انقلاب این شهر به دو سال و سه ماه زندان محکوم شده است.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، مریم خسروی، زندانی سیاسی در زندان گرگان محبوس است. بر اساس اطلاعات دریافتی هرانا، مریم خسروی، در حال گذراندن دوران محکومیت حبس خود در زندان گرگان است. وی پیشتر توسط شعبه اول دادگاه انقلاب گرگان از بابت اتهاماتی از جمله تبلیغ علیه نظام به دو سال و سه ماه زندان محکوم شده است.

یک منبع مطلع نزدیک به خانواده این زندانی سیاسی ضمن تایید این خبر به هرانا گفت: «با درخواست مریم برای تحمل ادامه دوران محکومیت خود تحت نظارت پابند الکترونیکی مخالفت شده است.»

جزییات بیشتر اعم از دیگر اتهامات مطروحه علیه این زندانی سیاسی کماکان توسط هرانا در دست بررسی است.

مریم خسروی که ۴۰ ساله، مادر سه فرزند و ساکن گرگان است، در شب چهارشنبه سوری سال گذشته، خانم خسروی توسط ماموران اطلاعات سپاه در منزل شخصی خود در گرگان بازداشت و پس از چندی به زندان این شهر منتقل شد.

مادری، زیر بار اوتیسم/ پردیس پارسا

۳۰ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

ماهنامه خط صلح – تعاملات اولیه‌ی والد-فرزند، پایه و اساس تحول روانی و اجتماعی کودک را در بستر جامعه شکل می‌دهد. ​بااین‌حال، مواجهه با یک ناهنجاری عصبی‌رشدی در کودک، این ساختار شناختی و اهداف پیش‌فرض والدگری را با چالش‌های اساسی روبه‌رو می‌سازد. اختلال طیف اوتیسم گروهی از شرایط عصبی‌رشدی پیچیده است که با نقص پایدار در برقراری تعاملات اجتماعی، چالش‌های ارتباطی کلامی و غیرکلامی و الگوهای رفتاری تکراری یا علایق محدود مشخص می‌شود. استفاده از واژه‌ی «طیف» منعکس‌کننده‌ی ناهمگونی شدید علائم بالینی در این اختلال است؛ به‌طوری‌که عملکرد شناختی و زبانی افراد مبتلا می‌تواند از نقص‌های بسیار شدید تا سطح عملکردی کاملاً مستقل و عادی متغیر باشد. نشانه‌های اولیه‌ی این اختلال مادام‌العمر معمولاً در بازه‌ی زمانی ۱۲ تا ۲۴ ماهگی (و در برخی موارد حتی زودتر) بروز می‌یابند.

​پرورش فرزند مبتلا به اوتیسم بار مراقبتی، عاطفی و اقتصادی بالایی را به سیستم خانواده تحمیل می‌کند و در این میان، مادران به دلیل عهده‌داری نقش مراقب اولیه، بیش از سایر اعضای خانواده در معرض فرسودگی روانی و انزوای اجتماعی قرار می‌گیرند. بررسی تجربه‌ی زیسته‌ی این مادران، نشان‌دهنده‌ی چگونگی انطباق اهداف، ارزش‌ها و نیازهای آنان با شرایط ویژه‌ی فرزندشان است.

دگرگونی و تطابق اهداف والدگری مادران

​در خانواده‌های دارای کودکان با رشد هنجار، اهداف والدینی معمولاً معطوف به پیشرفت‌های تحصیلی، شکوفایی استعدادها و ارتقای جایگاه اجتماعی فرزند است. بااین‌حال، در مادران کودکان مبتلا به اوتیسم، چالش‌های رشد کودک موجب تغییر نگرش والدین از کمال‌گرایی به واقع‌بینی و تلاش برای بقا و خودمختاری نسبی فرزند می‌شود.

​اهداف کوتاه‌مدت این مادران بر سه محور اصلی متمرکز است: ایجاد توانایی‌های اولیه‌ی خودیاری، ارتقای مهارت‌های ارتباطی حداقل و کنترل چالش‌های رفتاری. دستیابی به استقلال در کارهای شخصی نظیر غذا خوردن، دستشویی رفتن و لباس پوشیدن، از حیاتی‌ترین اهداف است. «مریم» مادر فرزندی ۹ ساله و مبتلا به اوتیسم است. او که ۳۶ ساله و خانه‌دار است دراین‌باره به خط صلح می‌گوید: «دوست دارم بچه‌ام کارهای شخصی‌اش را بتواند خودش انجام دهد و یک‌کم روی پای خودش بایستد. ‌مهارت‌های ‌اجتماعی‌اش هم ‌‌بالا‌ نرفت‌،‌‌ نرفت. من ‌که ‌نمی‌توانم ‌یک ‌انتظار ‌الکی ‌داشته ‌باشم. اگر بتواند خودش کارهای شخصی‌اش را انجام دهد عالی می‌شود. چون این بچه از یک سالگی که تشخیص گرفته است، دائم با من بوده و دائم مثل سایه همه‌جا با هم هستیم. خیلی خسته شده‌ام، دلم می‌خواهد از نظر اتفاق‌های فیزیکی کمی کشمکش‌هایم با این بچه کم‌تر شود.»

​ناتوانی کودک در مدیریت خود در غیاب مادر، آزادی عمل و خودمختاری مادر را نیز محدود می‌کند. «شیما» که فرزندی ۱۱ ساله دارد به این استیصال اشاره می‌کند: «الان پسرم یازده سالش است و خیلی برایم سخت است که در خانه نمی‌توانم تنها بگذارمش. دلم می‌خواهد یاد بگیرد که اگر در خانه تنها ماند، در را به روی کسی باز نکند، در را قفل کند. من الان واقعاً در حد یک سوپرمارکت رفتن هم نمی‌توانم بچه‌ام را در خانه تنها بگذارم.»

​«فرزانه» که ۴۳ ساله و استادیار دانشگاه است، فقدان توانمندی کلامی را مانع بزرگی برای به‌کارگیری پرستار یا استمدادطلبی کودک می‌داند: «چون حرف نمی‌زند هر وقت گرسنه است معمولاً یک قاشق می‌گیرد دستش و می‌رود در آشپزخانه کنار گاز می‌ایستد. مهم‌ترین هدفم کلام اوست. من دارم نهایت سعی‌ام را می‌کنم با کلاس خصوصی و تمرین‌هایی که دارد بتواند حرف بزند؛ چون کلام ندارد و کارهای اولیه‌اش را انجام نمی‌دهد، من حتی پرستار هم نمی‌توانم بگیرم که او در خانه بماند و من سر کارم بروم. ولی اگر کلام داشته باشد، اگر پرستار مثلاً جایی سر او داد زد یا کاری کرد، به من انتقال دهد؛ می‌خواهم در این حد بتواند حداقل با من ارتباط بگیرد.»

سارا» که فرزندش ۶ سال دارد و سه سال و نیم است بیماری‌اش تشخیص داده شده می‌گوید: «خب مهم‌ترین مشکل حرف نزدن این بچه است که خیلی تاثیر می‌گذارد روی بقیه‌ی کارهایش؛ چون نمی‌تواند بگوید دقیقاً چه می‌خواهد و من نمی‌توانم بفهمم دقیقاً چه می‌خواهد و نگرانم نکند جایی از بدنش درد بکند و من نفهمم و نتواند بگوید و خواسته‌هایش را مطرح نکند. من الان اصلاً درست نمی‌توانم بفهمم که این بچه چه می‌خواهد، چه نمی‌خواهد و چه چیزی در ذهنش است. در دوست‌ پیدا کردن خیلی ضعیف است؛ بازی می‌کند ولی نمی‌تواند خودش را با بقیه‌ی بچه‌ها وفق دهد و همه‌اش دعوا پیش می‌آید. می‌خواهم در دوست‌یابی و بازی با دوستانش بهتر شود. گاهی موقعی که با بچه‌ها بازی می‌کند می‌بینم بقیه‌ی بچه‌ها می‌گویند تو بازی بلد نیستی، برو بنشین ما خودمان بازی می‌کنیم. و این خب برای بقیه غیرعادی است دیگر؛ یک‌جوری نگاهش می‌کنند. نمی‌خواهم در جامعه انگشت‌نما باشد و بقیه قبولش نکنند.»

​رفع مشکلات رفتاری نظیر رفتارهای پرخاشگرانه، بیش‌فعالی یا رفتارهای کلیشه‌ای در فضاهای عمومی که موجب برچسب‌زنی و عدم پذیرش اجتماعی می‌شود، بخش عمده‌ای از تلاش‌های مادران را به خود اختصاص می‌دهد. «نرگس» که فرزند ۷ ساله‌اش مبتلا به اوتیسم است در گفتگو با خط صلح می‌گوید: «واقعاً دلم می‌خواهد که بتواند خشمش را کنترل کند، بتواند تعامل کند. الان خیلی زود از کوره در می‌رود، مثل فشفشه می‌ماند و با کوچک‌ترین چیزی منفجر می‌شود. مثلاً با برادرش دارند با هم بازی می‌کنند، اگر برادرش دو بار پشت سر هم در آن بازی برنده شود و او نشود، آن‌قدر حالش بد می‌شود، عصبانی می‌شود، غصه می‌خورد، گریه می‌کند و داد می‌زند که نگو.»

​«سولماز» که فرزندش ۱۳ سال دارد به پیامدهای جدی این رفتارهای ناهنجار در تعامل با افراد جامعه اشاره می‌کند: «قبلاً هر جا که می‌رفتیم، به قدری گریه و جیغ‌وداد می‌کرد و خودش را می‌کوبید این‌طرف و آن‌طرف که ما مجبور می‌شدیم محیط را ترک کنیم، ولی بعدها به‌واسطه‌ی کاردرمانی و این‌گونه چیزها که انجام شد، یاد گرفت محیط را یک‌کم تحمل کند. ولی محیط را به چالش می‌کشد و این باید برطرف شود. چند روز پیش دو نفر داشتند در خیابان با صدای بلند داد می‌زنند، این از این‌جا برای آن‌ها شاخ‌وشانه می‌کشید. تا من بیایم به آن آدم‌ها توضیح بدهم که این بچه اوتیسم دارد و دست خودش نیست یکی‌شان آمد یک‌دانه زد در گوشش! رفتارهایش خیلی پرتنش شده. من نمی‌خواهم این رفتارها را در خانه و بیرون از خانه داشته باشد. چون می‌دانید مردم بچه‌های ما را نمی‌پذیرند. بچه‌های سالم را هم نمی‌پذیرند؛ یعنی یک بچه‌ی سالم اگر کار اشتباهی انجام دهد، شدیداً با او برخورد می‌شود که این بچه تربیت نشده و مادرش به این بچه یاد نداده است، چه برسد به این بچه‌ها.»

​«لاله» نیز به رفتارهای غیرعادی و قشقرق‌های شدید فرزند ۷ ساله‌اش در محیط‌های درمانی و مدرسه اشاره دارد: «می‌خواهم مثل هم‌سالانش صبوری در کلاس ماندن را داشته باشد. الان این‌طوری است که اگر از چیزی ناراحت و عصبانی می‌شود، مثلاً اگر غذا جلویش باشد ظرف غذا را برمی‌گرداند یا می‌رود بطری شیر را از در یخچال برمی‌دارد، بیش‌ازحد می‌ریزد در لیوان و بعد آخر سر بطری رو خالی می‌کند روی زمین و لیوان را هم خالی می‌کند روی زمین… یا مثلاً در مطب یک‌دفعه بلند می‌شود وسط مطب، فکر کن دورتادور آدم نشسته است، شروع می‌کند برای خودش شعر می‌خواند با صدای بلند. گاهی جیغ‌های وحشتناکی می‌کشد؛ اصلاً وقتی روی دنده‌ی لج بیفتد و آن جیغ‌ها را بزند دیگر هیچ کاری‌اش نمی‌شود کرد. یک جیغ‌هایی می‌زند که یک بچه‌ی عادی محال است بتواند آن‌طوری جیغ‌ بکشد. واقعاً دلم می‌خواهد مثل هم‌سالانش رفتار کند. به خاطر این‌که در اجتماع بتواند حضور داشته باشد. نمی‌تواند که همیشه منزوی باشد، در اتاق باشد، نمی‌تواند در قفس باشد.»

اهداف بلندمدت: افزایش استقلال عملکردی

​چشم‌انداز آینده در ذهن این مادران نه بر مبنای رقابت یا دستاوردهای برجسته‌ی علمی، بلکه بر مبنای استقلال عملکردی استوار است. مریم می‌گوید: «در آینده، شغل باید داشته باشد و روی پای خودش بایستد. الان وقتی می‌خواهیم چیزی بخریم، ما عقب‌تر می‌ایستیم و می‌گوییم این وسایل را برو بخر و خودت حساب کن که این کارها را بتواند در آینده انجام دهد. همه‌ی کارها را ما نکنیم. یعنی از الان داریم به او آموزش می‌دهیم که نباید همیشه روی ما حساب کند و ما را تکیه‌گاه بداند. ما که همیشه نیستیم.»

​پیشگیری از تداوم رفتارهای پرخاشگرانه در سنین بزرگ‌سالی به دلیل داشتن عواقب حقوقی و اجتماعی جدی نیز از دیگر دغدغه‌های مکرر مادران است. سولماز به خط صلح می‌گوید: «این الان بچه است و رفتارهای غیرعادی و پرخاشگری‌هایش باعث اذیت و آزار خودش، اطرافیانش و دوستانش می‌شود. الان کم‌کم دارد پا به نوجوانی می‌گذارد. همه‌اش ترس‌ولرز این را دارم که این فردا که یک جوان شد اگر همین رفتارها را داشته باشد، برای ما، خواهر و برادرهایش، دوستانش یا همسایه‌هایی که با او در ارتباط‌اند خیلی عذاب‌آور است. اگر در ۲۰ سالگی با یکی دست‌به‌یقه بشود، آن طرف نمی‌ایستد این را تماشا کند؛ یقیناً او هم یقه‌ی این را می‌گیرد و یک مشت هم به صورتش می‌زند. همین الانش هم من دائم دارم از همه عذرخواهی می‌کنم، می‌گویم این اوتیسم دارد، نمی‌فهمد، این‌جوری است، شما ببخشید؛ ولی مثلاً اگر در ۲۰ سالگی قرار باشد این‌جوری باشد باید همه‌اش یک پایم در کلانتری و این‌ور آن‌ور باشد. اما در ۲۰ سالگی‌اش آیا من این توان را دارم همه‌اش دنبالش باشم؟»

برای فرزانه همین‌که فرزندش بتواند رفتاری عادی در جامعه داشته باشد کافی است. او در گفتگو با ماهنامه‌ی خط صلح می‌گوید: «دوست دارم وقتی پسرم بزرگ شد در کوچه و خیابان عادی باشد. راه که می‌رود دست‌وپایش را تکان ندهد. الان در خیابان مردم به خاطر ظاهر طبیعی‌اش نمی‌فهمند که مریض است؛ این هم دارد می‌رود یهو دستش را می‌زند به یک خانمی یا بطری آب را از دست کسی می‌کشد یا محکم می‌کوبد به ماشین‌هایی که پارک شده‌اند. در هم‌چین مواقعی من بلافاصله باید توضیح بدهم این بچه شرایطش این است. بعد نگاهش می‌کنند می‌گویند این‌که چیزیش نیست، ولی مثلاً یک بچه‌ی سندرم داون وقتی می‌رود در خیابان ۹۹ درصد آدم‌های جامعه می‌دانند که با این بچه چطور برخورد کنند و پرخاشگری نمی‌کنند و نمی‌گویند که چرا بچه‌ات را بد تربیت کردی. البته حق می‌دهم به آن‌ها. آدم‌ها الان حوصله‌ی بچه‌ی سالم خودشان را هم ندارند. بنابراین برای من همین‌که در آینده بتواند یک‌سری چیزهایی مثل این را در رفتار اجتماعی و خیابان و پارک و این‌ها رعایت بکند خیلی خوب است. چیزی را نزند بشکند، به خودش آسیب نرساند. همین برای من کافی است.»

حکم اعدام ارغوان فلاحی در دیوان عالی کشور تایید شد

۳۰ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

خبرگزاری هرانا – حکم اعدام ارغوان فلاحی، زندانی سیاسی ۲۴ ساله محبوس در زندان اوین، در دیوان عالی کشور تایید شد.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، حکم اعدام ارغوان فلاحی به تایید دیوان عالی کشور رسید. بر اساس اطلاعات دریافتی هرانا، حکم اعدام ارغوان فلاحی، زندانی سیاسی، در دیوان عالی کشور تایید شده است. این زندانی سیاسی در تیرماه امسال با حکم قاضی ابوالقاسم صلواتی، رییس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران از بابت اتهام بغی به اعدام محکوم شد.

ارغوان فلاحی پس حمله اسرائیل به زندان اوین در خردادماه ۱۴۰۴، ابتدا به زندان تهران بزرگ و پس از آن به زندان قرچک ورامین منتقل شده بود. وی سپس مجددا به زندان اوین بازگردانده شد.

پیشتر یک منبع مطلع در خصوص وضعیت این متهم سیاسی، به هرانا گفته بود: “خانم فلاحی پس از بازداشت مدتی را در بندهای ۲۰۹ و ۲۴۱ زندان اوین، تحت نظر حفاظت اطلاعات قوه قضائیه، در بازداشت به‌سر برد. وی در این مدت تحت شکنجه‌های شدید روانی قرار داشته و تلاش‌هایی برای اخذ اعترافات اجباری از او در ارتباط با ترور دو قاضی محمد مقیسه و علی رایزنی صورت گرفته است.”

ارغوان فلاحی اوایل بهمن ماه ۱۴۰۳، توسط نیروهای امنیتی بازداشت و به بازداشتگاه وزارت اطلاعات موسوم به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد.

خانم فلاحی، پیش از این نیز به همراه پدرش در آبان ماه ۱۴۰۱، توسط نیروهای امنیتی بازداشت و چندی بعد به زندان اوین انتقال یافت. سپس توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری از بابت اتهامات اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام به دو سال حبس، محکوم شده بود. او پس از اتمام دوران محکومیت از زندان اوین آزاد شده بود.

حبس بدون تصمیم؛ ادامه بلاتکلیفی معصومه آژینی در زندان گرگان

۳۰ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

خبرگزاری هرانا – معصومه آژینی، شهروند ساکن تهران و خواهر یکی از زندانیان سیاسی اعدام‌شده دهه ۶۰، علیرغم گذشت بیش از چهار ماه از زمان دستگیری کماکان به صورت بلاتکلیف در زندان گرگان نگهداری می شود.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، معصومه آژینی کماکان در زندان گرگان در بازداشت به سر می برد. یک منبع مطلع نزدیک به خانواده معصومه آژینی با تایید این موضوع به هرانا گفت: ۱۴۰ روز است که خانم آژینی به صورت بلاتکلیف در زندان گرگان نگهداری می شود. علیرغم تعیین وثیقه توسط دادسرای عمومی و انقلاب گرگان و تامین این وثیقه توسط خانواده‌اش، کماکان از امکان آزادی موقت این شهروند ممانعت به عمل آمده است.

به گفته این منبع مطلع، پیگیری‌های خانواده وی برای تعیین تکلیف پرونده و آزادی موقت او، تاکنون بی‌نتیجه مانده است. همچنین ارسال عکس و فیلم برای شبکه های “معاند” و حمایت از سازمان مجاهدین خلق از مصادیق اتهامات مطروحه بر علیه خانم آژینی است.

پیشتر جلسه بازپرسی معصومه آژینی در دادسرای عمومی و انقلاب گرگان برگزار شده بود. در جریان این جلسه وی از بابت اتهاماتی همچون عضویت در گروه های مخالف نظام مورد تفهیم اتهام قرار گرفت.

خانم آژینی در تاریخ ۱۵ فرودین ماه امسال، در حالی‌که به‌دلیل شرایط جنگی از تهران به بندرگز رفته بود، توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد. وی پس از چندی به زندان گرگان منتقل شده است.

معصومه آژینی ۶۳ ساله، خواهر محمود آژینی از زندانیان سیاسی اعدام‌شده سال ۱۳۶۷ است.

گزارش جدید از وضعیت معصومه ساربان‌زاده در زندان دولت آباد اصفهان

۳۰ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

خبرگزاری هرانا – معصومه ساربان‌زاده، زندانی سیاسی، دوران محکومیت حبس خود را در زندان دولت‌آباد اصفهان سپری می‌کند. وی سال گذشته توسط دستگاه قضایی به پنج سال حبس محکوم شده است.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، معصومه ساربان‌زاده دوران محکومیت حبس خود را در زندان دولت‌آباد اصفهان سپری می‌کند. بر اساس اطلاعات دریافتی هرانا، خانم ساربان‌زاده در تیرماه ۱۴۰۴ توسط نیروهای امنیتی در نجف‌آباد اصفهان بازداشت شد. وی سپس توسط مرجع قضایی از بابت اتهاماتی از جمله تشکیل گروه با هدف برهم زدن امنیت به پنج سال حبس محکوم شد.

یک منبع مطلع نزدیک به خانواده این زندانی سیاسی، ضمن تایید این خبر، به هرانا گفت: «خانم ساربان‌زاده که مادر دو فرزند است، علیرغم گذشت بیش از یک سال از زمان بازداشت و تحمل حبس، تاکنون موفق به دریافت مرخصی نشده است.»

این شهروند به همراه یکی از دخترانش در تیرماه ۱۴۰۴ و در ارتباط با جنگ ۱۲ روزه توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد. در جریان رسیدگی به پرونده، فرزند وی پس از رفع اتهام و تبرئه از اتهام منتسب، آزاد شد.

بررسی‌های هرانا در خصوص جزئیات پرونده فعلی از جمله مرجع صادرکننده حکم همچنان ادامه دارد.

معصومه ساربان‌زاده، شهروند ساکن نجف‌آباد و حدودا ۵۰ ساله، مادر دو دختر حدودا ۱۴ ساله و ۱۸ ساله است.

۱۴۰۵-۰۵-۳۰

محرومیت زنان موتورسوار از خدمات بیمه‌ای در پی تعلل در صدور گواهینامه

۲۸ مرداد ۱۴۰۵-ایران وایر

در حالی که هر روزه به تعداد زنان موتورسوار افزوده می‌شود؛ شرکت‌های بیمه از پرداخت خسارت‌های احتمالی آنان به دلیل عدم صدور گواهینامه سرباز می‌زنند.

اخیرا فرمانده انتظامی استان اصفهان از جان‌باختن ۱۸ زن موتورسوار در تصادف‌های چهار ماه نخست سال ۱۴۰۵ خبر داده است؛ زنانی که به دلیل نداشتن گواهینامه، هیچ خسارتی از بیمه دریافت نکرده‌اند.

عبدالوهاب حسنوند، فرمانده انتظامی اصفهان، همچنین تهدید کرده است که موتورسیکلت زنان فاقد گواهینامه پس از وقوع تصادف توقیف خواهد شد و هیچ شرکت بیمه‌ای خسارت مالی یا جانی موتورسواران بدون گواهینامه را پرداخت نمی‌کند.

این در حالی‌ست که پیشتر تیمور حسینی، رییس پلیس راهور فراجا، نیز گفته بود نتیجه نهایی بررسی صدور گواهینامه موتورسیکلت برای زنان «به‌زودی» از سوی سخنگوی فراجا اعلام خواهد شد. او زمان مشخصی برای اجرای این تصمیم ارائه نکرده است.

هیات وزیران در بهمن ۱۴۰۴ مصوبه‌ای را درباره آموزش زنان به‌وسیله مربیان زن و صدور گواهینامه موتورسیکلت برای آن‌ها تصویب کرد. وزارت کشور نیز در مرداد ۱۴۰۵ اعلام کرد موانع قانونی و فقهی این موضوع برطرف شده است؛ بااین‌حال، صدور گواهینامه برای زنان هنوز به‌صورت سراسری آغاز نشده است.

افزایش حضور زنان موتورسوار در خیابان‌های ایران، صدور گواهینامه را به مطالبه‌ای عمومی تبدیل کرده است. ادامه محرومیت آن‌ها از آموزش رسمی و آزمون‌های استاندارد، در همان حال که پلیس نداشتن مهارت و گواهینامه را عامل تصادف معرفی می‌کند، مسئولیت دولت و نیروی انتظامی در ایجاد این بن‌بست قانونی را برجسته‌تر کرده است.

خبر نامه غزل مرزبان از زندان؛ تجربه تجاوز جنسی در بازداشتگاه وزارت اطلاعات

۲۹ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

خبرگزاری هرانا – غزل مرزبان، زن ترنس محبوس در زندان اوین، با نگارش نامه‌ای از تجربه تجاوز جنسی در یکی از بازداشتگاه‌های وزارت اطلاعات خبر داده است. وی می‌گوید پس از بازداشت در اردیبهشت ۱۴۰۲، در این بازداشتگاه مورد تجاوز قرار گرفته و سپس برای سکوت درباره این واقعه تهدید شده است.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، غزل مرزبان با انتشار نامه‌ای که نسخه ای از آن در اختیار هرانا قرار گرفته، نوشته است که روز ۲۷ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۲ هنگام پیاده‌روی در یک پارک توسط چند تن بازداشت و با چشمان بسته به مکانی منتقل شد که بعدها دریافته یکی از بازداشتگاه‌های عملیاتی وزارت اطلاعات بوده است.

وی در شرح آنچه در این بازداشتگاه بر او گذشته، نوشته است که پس از بازرسی و وادار شدن به درآوردن لباس‌هایش، در یک سلول در زیرزمین رها شد. به گفته خانم مرزبان، دقایقی بعد مردی نقاب‌دار وارد سلول شد و به او تجاوز کرد؛ واقعه‌ای که بنا بر روایت وی، به خونریزی و آسیب‌های جسمی و روانی منجر شد. او همچنین نوشته است که پس از آن، چند تن از مسئولان بازداشتگاه در ازای سکوت، وعده آزادی‌اش را دادند و هنگام رها کردن او نیز بار دیگر نسبت به بازگو کردن این موضوع تهدیدش کردند.

خانم مرزبان در بخش دیگری از نامه نوشته است که در جریان بازداشت مجدد خود در دی‌ماه ۱۴۰۴، بار دیگر به همان بازداشتگاه منتقل شده و ترس از تکرار این واقعه، «بزرگ‌ترین شکنجه» او در طول ۲۲ روز بازداشت بوده است. وی همچنین گفته است تلاش‌هایش برای ثبت شکایت درباره این تجاوز با ممانعت و تهدید مواجه شده و آثار روانی این واقعه همچنان با او باقی مانده است.

متن کامل این نامه به نقل از هرانا، عیناً در ادامه می‌آید:

«بیست‌وهفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ بود؛ یک ظهر نسبتاً خنک و هوایی ملایم برای قدم‌زدن در پارک. عادتی که چند سالی بود برای حفظ سلامتی انجامش می‌دادم.

در این قدم‌زدن، اتفاقات سال گذشته و تمام حوادثی را که از بیست‌وپنجم شهریور ۱۴۰۱ بر همهٔ ما مردم ایران گذشته بود، در ذهنم مرور می‌کردم؛ از روایت رنج‌های مردم تا خون‌هایی که به خیابان‌ها ریخت، تا جان‌هایی که برای مسیر آزادی به ناحق گرفته شد، تا بغض‌های دوباره فروخوردهٔ ما و خیابان‌هایی که هنوز شاهد همدلی ما مردم ایران بودند.

دور پارک قدم می‌زدم. آهسته‌آهسته قدم‌هایم را محکم‌تر و تندتر می‌کردم. گویی با هر قدم خودم را از جهان پیرامونم جدا می‌کردم. روی دیوارهای اطراف پارک هنوز شعارهای «زن، زندگی، آزادی» دیده می‌شد. حتی دست‌نوشته‌هایی دیده می‌شد که بوی دست‌های کودکانهٔ دخترکان دبستانی را می‌داد؛ دخترکانی که با مدادرنگی شعار نوشته بودند.

در عالم خودم بودم که ناگهان دو مرد و یک زن مقابلم ایستادند. راهم را کج کردم، اما انگار آن‌ها واقعاً با من کار داشتند. دروغ چرا، کمی ترسیدم. سال‌ها بود وقتی چنین افرادی با چنین هیبتی مقابلم قرار می‌گرفتند، می‌فهمیدم قرار است اتفاق سنگینی رخ بدهد.

خانم چادر پوشیده بود و ماسک به صورت داشت. برای ما بعد از همه‌گیری کووید، پوشیدن ماسک مسئله‌ای عادی شده بود؛ اما انگار این بار ماسک بوی ترس می‌داد. نمی‌دانم، شاید آن‌ها در مواجهه با قربانیانشان بیشتر از ما می‌ترسند.

مات آن‌ها مانده بودم که با چند بار صداکردن نامم از زبان آن‌ها به خود آمدم: «خانم مرزبان، باید با ما بیایید؛ شما بازداشتید.» علت را جویا شدم و جواب فقط خشم و تهدید بود. خواستم از رفتن ممانعت کنم، اما دو آقای دیگر به جمع آن‌ها اضافه شدند و تهدید کردند که اگر با آن‌ها نروم، به‌زور همراهم می‌کنند.

دو ماشین سمند سفید بود. من و یک خانم و یک آقا که هر دو ماسک زده بودند، سوار یکی از ماشین‌ها شدیم و بقیه در ماشین دیگر نشستند. بعد از نشستن در ماشین، چشمانم را با شالم بستند.

حدود یک ساعت، شاید هم بیشتر، نمی‌دانم؛ زمان را نمی‌فهمیدم. اما حواسم بود که حوالی ساعت دو بعدازظهر بازداشت شدم. زمان برد تا به مقصد موردنظر آن‌ها رسیدیم؛ مکانی که بعدها، در بازداشت مجددم، فهمیدم یکی از بازداشتگاه‌های عملیاتی وزارت اطلاعات بود.

ابتدا یک مرد جوان مشخصات شناسنامه‌ای‌ام را در سیستم ثبت کرد. بعد همراه یک خانم به اتاقی برده شدم تا بازرسی شوم. بعد از این مراحل، که زیاد هم طول نکشید، چشمانم را بستند و به یکی از اتاق‌ها که دو خانم آنجا بودند هدایتم کردند. به من گفته شد لباس‌هایم را کامل از تن دربیاورم.

من که تا آن روز بازداشت نشده بودم و با روال این مسائل آشنایی نداشتم، دچار اضطراب شدیدی شدم و مدام گریه و خواهش می‌کردم که رهایم کنند. زن‌های چادری با پوشش ماسک گفتند نگران نباشم، چون این روال طبیعی است و باید تفتیش شوم. گفتند اگر این کار را انجام دهم، اجازه می‌دهند با همسرم تماس بگیرم و اطلاع بدهم که بازداشت شده‌ام.

با این پیشنهاد مانتو از تن کندم اما دوباره اضطراب و وحشت به سراغم آمد. در حالی که برهنه بودم، چادری به سرم پیچیدند و به‌زور مرا داخل یک سلول بردند و آنجا رهایم کردند.

بلند شدم و سلول را برانداز کردم. از دریچهٔ رو به تاریکیِ بالای سلول فهمیدم که زیرزمین است. یک دوش و یک سرویس بهداشتی از جنس استیل داشت که با دیواری کوتاه از باقی فضای سلول جدا شده بود. هوا نمور و لبریز از خاک بود و سنگینی نفس‌هایم بیشتر شده بود.

کمتر از ده دقیقه بعد درِ سلول باز شد. این بار مردی با قامت بلند، حدوداً شاید ۱۸۰ سانتی‌متر، با صدایی خشن و آمیخته به فریاد و خشم داخل شد. چشم‌هایش از زیر کلاه مشکی‌ای که تمام صورتش، به‌جز چشم‌ها و دهانش، را پوشانده بود خودنمایی می‌کرد. پیراهنش روی شلوارش بود؛ شبیه تمام مردهایی که با این تیپ سرکوب‌گری می‌کنند.

انگشترش عقیق سرخ بود و نوشته‌ای رویش داشت؛ در سیاهی یک‌دست لباس‌هایش به چشم می‌آمد. از آهنگ صدایش می‌شد فهمید مردی سی‌وچندساله است. آن‌قدر تنومند و درشت‌اندام بود که هنگام ورود، تمام چارچوب در را پوشاند. از بدو ورودش فهمیدم این اتفاق به هیچ عنوان طبیعی نیست.

با صدای بلند داد کشید که لباس‌هایم را با دو تکه لباسی که مقابلم پرتاب کرده بود عوض کنم. ترسیده بودم. با تمام توانی که داشتم فریاد زدم و اعتراض کردم؛ گویی آن لحظه جان از تنم بیرون می‌کشیدند.

حال من، حال انسانی بود که در بی‌پناهی مطلق گیر افتاده بود. می‌خواستم به در بکوبم و کمک بخواهم. نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. نفس‌هایم سنگین‌تر شده بود؛ انگار همچنان در پارک قدم می‌زدم، تندتر و تندتر. انگار همه‌چیز خواب بود. باورم نمی‌شد.

این من بودم در دست‌های او، نه در دست‌های مهربان همسرم؛ همسری که سال‌ها حتی برای نوازش و بوسیدن هم حریم و حرمت نگه می‌داشت. یک لحظه دوباره به خودم آمدم: نه، این واقعیت بود. من همچنان در آن اتاق، با آن مرد، اسیر بودم. او حریم بدنم را شکسته بود؛ حریم زنانگی‌ام را، حرمت انسانی‌ام را. مقاومت من، اشک‌های من، فریادهای من…

زمان برایم مثل سال‌ها بود. نمی‌دانم، شاید نیم ساعت؛ شاید کمتر یا بیشتر، این تجاوز وحشیانه طول کشید. بعد از آن تنها رها شدم. کف زمین افتاده بودم. کف‌پوش اتاق با لکهٔ بزرگی از خون بدنم سرخ شده بود.

یاد تمام جاویدنام‌هایی افتادم که خون گران‌بهایشان سال گذشته بر سنگ‌فرش خیابان‌ها ریخته بود؛ همان‌ها که کمترین خواسته‌شان یک زندگی معمولی بود.

کمتر از پنج دقیقه بعد، دوباره در باز شد. دو زن با ماسک و چادر و یک زن دیگر با لباس سفید پرستاری بالای سرم آمدند. کمی به وضع آشفتهٔ من رسیدگی کردند و اجازه دادند لباس‌های خودم را بپوشم، حتی مانتو مرا نیز آورده بودند.

چند مرد دیگر از همان گماشته‌ها به داخل سلول آمدند و در ازای قول سکوت از سوی من، قول آزادی‌ام تا شب را دادند. زانوهایم را در آغوش گرفتم و گوشهٔ سلول در انتظار نشستم. زمان از دستم در رفته بود. تمام مدت احساس می‌کردم خوابم؛ ولی درد بدنم و روحم، که سرشارتر از درد بدنم بود، به من گوشزد می‌کرد: «تو بیداری، بیداری.»

آن آدم‌ها برگشتند، دوباره چشمانم را بستند و سوار همان ماشینی کردند که مرا با آن آورده بودند. در طول مسیر مدام تهدید شدم و دربارهٔ عواقب شکستن سکوتم به من هشدار دادند. جایی اطراف منزلم پیاده‌ام کردند. هنوز بیست‌وهفتم اردیبهشت بود. ساعت حدود هفت بود.

گوشی موبایلم چند بار زنگ خورده بود. همسرم نگرانم بود که چرا مدت طولانی از من خبر نداشت. با او تماس گرفتم و گفتم مسیر پیاده‌روی‌ام را طولانی‌تر کرده بودم و یادم رفته بود گوشی را از حالت بی‌صدا خارج کنم.

به منزل برگشتم. دیگر هیچ‌چیز برایم عادی نبود. نمی‌دانستم باید با رنجی که بر من تحمیل شده بود چه کنم.

نگران حال همسرم بودم. او از چندین سال پیش به پارکینسون پیشرفته مبتلا بود و حالش خیلی بد بود. نمی‌دانستم با مطلع‌شدن از چنین اتفاقی چه بر او خواهد گذشت. رنج این بیماری جوانی او را مثل گلی از شاخه‌چیده مچاله کرده بود و روا نبود رنج دیگری به آن اضافه شود.

سکوت کردم. منزوی شدم و از آدم‌ها فاصله گرفتم. دیگر به پارک نرفتم . بهانه کردم که هوا مساعد قدم زدن نیست. شب‌ها و روزها روحم را در آغوش می‌گرفتم و دنبال التیام برای تجربهٔ ناباورانه‌ای بودم که از سر گذرانده بودم.

بیست‌وچهارم دی‌ماه ۱۴۰۴، حدود ساعت دوازده نیمخه شب، برای بار دیگر بازداشت شدم. این بار شبیه همان دفعه بود، با این تفاوت که خواهران بسیاری همراهم بودند؛ و شاید همین همراهی و فراوانی بازداشت‌شدگان، کمی از اضطراب تکرار آن اتفاق در من کاسته بود.

این بار نیز به همان مکان برده شدم. بزرگ‌ترین شکنجهٔ من در ۲۲ روز بازداشت در بازداشتگاه وزارت اطلاعات، ترس از تکرار آن اتفاق ناگوار بود. به رفت‌وآمد آقایان در بازداشتگاه زنان چندین بار اعتراض کردم و با برخورد تند مسئولان آنجا مواجه شدم.

ناچار با اعتصاب غذای خشک و تر، بعد از ده روز، در حالی که رو به مرگ بودم، مرا به زندان منتقل کردند.

سال گذشته که بازداشت شدم، چندین بار خواستم شکایتم را دربارهٔ آن تعرض ثبت کنم، اما هر بار سرباز زدند و با تهدید مرا ساکت نگه داشتند. حالا که هفت ماه از بازداشت و زندانی‌شدنم می‌گذرد، هنوز با اضطراب ناشی از دیدن آقایان، روزهای تلخ و روزمرگی‌های زندان را سر می‌کنم.

اما امید دارم که روزی بذر رنج‌های ما جوانه خواهد زد و درخت دادخواهی ما تنومند خواهد شد. من با این دل‌نوشته، دادخواه رنجی هستم که از سوی وزارت اطلاعات به زندگی‌ام تحمیل شد؛ و شاید راهگشایی باشم برای نشر و تکثیر شجاعت، تا بازگو کنیم چنین ظلم‌هایی را که در تاریک‌خانه‌های ظلم جمهوری اسلامی بیداد می‌کنند.

برای روزهای رهایی کشورم از شر خشونت استبداد امیدوارم؛ آن هم استبداد دینی‌ای که سال‌هاست زنان، بزرگ‌ترین بخش مبارزان خط اول با آن هستند. زنانی که سال‌هاست با مبارزات مدنی و جنگ اندیشه در دانشگاه‌ها، اندیشکده‌ها و محافل عدل‌جو، و با نافرمانی‌های مدنی، شجاعت را تکثیر کرده و پیروزی‌ها را رقم زده‌اند.

ما ثابت کردیم که قدرت ما از قدرت موشک‌ها و بمب‌ها برای سلطه و غلبه بیشتر است. ما همان‌هایی هستیم که اعتراض را از خانه‌ها به خیابان‌ها آوردیم.

ما دوباره به سنگر مبارزهٔ اندیشه برمی‌گردیم؛ تا روزی که آزادی اندیشه، آزادی عقیده، آزادی انتخاب نوع پوشش و رهایی از استبداد برای میهن عزیز ما رقم بخورد. آن هم نه با حملهٔ دشمن، بلکه با مقاومت ما زنان و مردان ایران.

زنده باد آزادی؛ پاینده باد وطن، ایران.

غزل مرزبان، مردادماه ۱۴۰۵.»

گزارشی از آخرین وضعیت مریم خسروی در زندان گرگان

۳۰ مرداد ۱۴۰۵-هرانا خبرگزاری هرانا – مریم خسروی، زندانی سیاسی در حال گذراندن دوران محکومیت حبس خود در زندان گرگان است. وی پیشتر توسط شعبه ...