۱۴۰۵-۰۵-۳۰

محرومیت زنان موتورسوار از خدمات بیمه‌ای در پی تعلل در صدور گواهینامه

۲۸ مرداد ۱۴۰۵-ایران وایر

در حالی که هر روزه به تعداد زنان موتورسوار افزوده می‌شود؛ شرکت‌های بیمه از پرداخت خسارت‌های احتمالی آنان به دلیل عدم صدور گواهینامه سرباز می‌زنند.

اخیرا فرمانده انتظامی استان اصفهان از جان‌باختن ۱۸ زن موتورسوار در تصادف‌های چهار ماه نخست سال ۱۴۰۵ خبر داده است؛ زنانی که به دلیل نداشتن گواهینامه، هیچ خسارتی از بیمه دریافت نکرده‌اند.

عبدالوهاب حسنوند، فرمانده انتظامی اصفهان، همچنین تهدید کرده است که موتورسیکلت زنان فاقد گواهینامه پس از وقوع تصادف توقیف خواهد شد و هیچ شرکت بیمه‌ای خسارت مالی یا جانی موتورسواران بدون گواهینامه را پرداخت نمی‌کند.

این در حالی‌ست که پیشتر تیمور حسینی، رییس پلیس راهور فراجا، نیز گفته بود نتیجه نهایی بررسی صدور گواهینامه موتورسیکلت برای زنان «به‌زودی» از سوی سخنگوی فراجا اعلام خواهد شد. او زمان مشخصی برای اجرای این تصمیم ارائه نکرده است.

هیات وزیران در بهمن ۱۴۰۴ مصوبه‌ای را درباره آموزش زنان به‌وسیله مربیان زن و صدور گواهینامه موتورسیکلت برای آن‌ها تصویب کرد. وزارت کشور نیز در مرداد ۱۴۰۵ اعلام کرد موانع قانونی و فقهی این موضوع برطرف شده است؛ بااین‌حال، صدور گواهینامه برای زنان هنوز به‌صورت سراسری آغاز نشده است.

افزایش حضور زنان موتورسوار در خیابان‌های ایران، صدور گواهینامه را به مطالبه‌ای عمومی تبدیل کرده است. ادامه محرومیت آن‌ها از آموزش رسمی و آزمون‌های استاندارد، در همان حال که پلیس نداشتن مهارت و گواهینامه را عامل تصادف معرفی می‌کند، مسئولیت دولت و نیروی انتظامی در ایجاد این بن‌بست قانونی را برجسته‌تر کرده است.

خبر نامه غزل مرزبان از زندان؛ تجربه تجاوز جنسی در بازداشتگاه وزارت اطلاعات

۲۹ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

خبرگزاری هرانا – غزل مرزبان، زن ترنس محبوس در زندان اوین، با نگارش نامه‌ای از تجربه تجاوز جنسی در یکی از بازداشتگاه‌های وزارت اطلاعات خبر داده است. وی می‌گوید پس از بازداشت در اردیبهشت ۱۴۰۲، در این بازداشتگاه مورد تجاوز قرار گرفته و سپس برای سکوت درباره این واقعه تهدید شده است.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، غزل مرزبان با انتشار نامه‌ای که نسخه ای از آن در اختیار هرانا قرار گرفته، نوشته است که روز ۲۷ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۲ هنگام پیاده‌روی در یک پارک توسط چند تن بازداشت و با چشمان بسته به مکانی منتقل شد که بعدها دریافته یکی از بازداشتگاه‌های عملیاتی وزارت اطلاعات بوده است.

وی در شرح آنچه در این بازداشتگاه بر او گذشته، نوشته است که پس از بازرسی و وادار شدن به درآوردن لباس‌هایش، در یک سلول در زیرزمین رها شد. به گفته خانم مرزبان، دقایقی بعد مردی نقاب‌دار وارد سلول شد و به او تجاوز کرد؛ واقعه‌ای که بنا بر روایت وی، به خونریزی و آسیب‌های جسمی و روانی منجر شد. او همچنین نوشته است که پس از آن، چند تن از مسئولان بازداشتگاه در ازای سکوت، وعده آزادی‌اش را دادند و هنگام رها کردن او نیز بار دیگر نسبت به بازگو کردن این موضوع تهدیدش کردند.

خانم مرزبان در بخش دیگری از نامه نوشته است که در جریان بازداشت مجدد خود در دی‌ماه ۱۴۰۴، بار دیگر به همان بازداشتگاه منتقل شده و ترس از تکرار این واقعه، «بزرگ‌ترین شکنجه» او در طول ۲۲ روز بازداشت بوده است. وی همچنین گفته است تلاش‌هایش برای ثبت شکایت درباره این تجاوز با ممانعت و تهدید مواجه شده و آثار روانی این واقعه همچنان با او باقی مانده است.

متن کامل این نامه به نقل از هرانا، عیناً در ادامه می‌آید:

«بیست‌وهفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ بود؛ یک ظهر نسبتاً خنک و هوایی ملایم برای قدم‌زدن در پارک. عادتی که چند سالی بود برای حفظ سلامتی انجامش می‌دادم.

در این قدم‌زدن، اتفاقات سال گذشته و تمام حوادثی را که از بیست‌وپنجم شهریور ۱۴۰۱ بر همهٔ ما مردم ایران گذشته بود، در ذهنم مرور می‌کردم؛ از روایت رنج‌های مردم تا خون‌هایی که به خیابان‌ها ریخت، تا جان‌هایی که برای مسیر آزادی به ناحق گرفته شد، تا بغض‌های دوباره فروخوردهٔ ما و خیابان‌هایی که هنوز شاهد همدلی ما مردم ایران بودند.

دور پارک قدم می‌زدم. آهسته‌آهسته قدم‌هایم را محکم‌تر و تندتر می‌کردم. گویی با هر قدم خودم را از جهان پیرامونم جدا می‌کردم. روی دیوارهای اطراف پارک هنوز شعارهای «زن، زندگی، آزادی» دیده می‌شد. حتی دست‌نوشته‌هایی دیده می‌شد که بوی دست‌های کودکانهٔ دخترکان دبستانی را می‌داد؛ دخترکانی که با مدادرنگی شعار نوشته بودند.

در عالم خودم بودم که ناگهان دو مرد و یک زن مقابلم ایستادند. راهم را کج کردم، اما انگار آن‌ها واقعاً با من کار داشتند. دروغ چرا، کمی ترسیدم. سال‌ها بود وقتی چنین افرادی با چنین هیبتی مقابلم قرار می‌گرفتند، می‌فهمیدم قرار است اتفاق سنگینی رخ بدهد.

خانم چادر پوشیده بود و ماسک به صورت داشت. برای ما بعد از همه‌گیری کووید، پوشیدن ماسک مسئله‌ای عادی شده بود؛ اما انگار این بار ماسک بوی ترس می‌داد. نمی‌دانم، شاید آن‌ها در مواجهه با قربانیانشان بیشتر از ما می‌ترسند.

مات آن‌ها مانده بودم که با چند بار صداکردن نامم از زبان آن‌ها به خود آمدم: «خانم مرزبان، باید با ما بیایید؛ شما بازداشتید.» علت را جویا شدم و جواب فقط خشم و تهدید بود. خواستم از رفتن ممانعت کنم، اما دو آقای دیگر به جمع آن‌ها اضافه شدند و تهدید کردند که اگر با آن‌ها نروم، به‌زور همراهم می‌کنند.

دو ماشین سمند سفید بود. من و یک خانم و یک آقا که هر دو ماسک زده بودند، سوار یکی از ماشین‌ها شدیم و بقیه در ماشین دیگر نشستند. بعد از نشستن در ماشین، چشمانم را با شالم بستند.

حدود یک ساعت، شاید هم بیشتر، نمی‌دانم؛ زمان را نمی‌فهمیدم. اما حواسم بود که حوالی ساعت دو بعدازظهر بازداشت شدم. زمان برد تا به مقصد موردنظر آن‌ها رسیدیم؛ مکانی که بعدها، در بازداشت مجددم، فهمیدم یکی از بازداشتگاه‌های عملیاتی وزارت اطلاعات بود.

ابتدا یک مرد جوان مشخصات شناسنامه‌ای‌ام را در سیستم ثبت کرد. بعد همراه یک خانم به اتاقی برده شدم تا بازرسی شوم. بعد از این مراحل، که زیاد هم طول نکشید، چشمانم را بستند و به یکی از اتاق‌ها که دو خانم آنجا بودند هدایتم کردند. به من گفته شد لباس‌هایم را کامل از تن دربیاورم.

من که تا آن روز بازداشت نشده بودم و با روال این مسائل آشنایی نداشتم، دچار اضطراب شدیدی شدم و مدام گریه و خواهش می‌کردم که رهایم کنند. زن‌های چادری با پوشش ماسک گفتند نگران نباشم، چون این روال طبیعی است و باید تفتیش شوم. گفتند اگر این کار را انجام دهم، اجازه می‌دهند با همسرم تماس بگیرم و اطلاع بدهم که بازداشت شده‌ام.

با این پیشنهاد مانتو از تن کندم اما دوباره اضطراب و وحشت به سراغم آمد. در حالی که برهنه بودم، چادری به سرم پیچیدند و به‌زور مرا داخل یک سلول بردند و آنجا رهایم کردند.

بلند شدم و سلول را برانداز کردم. از دریچهٔ رو به تاریکیِ بالای سلول فهمیدم که زیرزمین است. یک دوش و یک سرویس بهداشتی از جنس استیل داشت که با دیواری کوتاه از باقی فضای سلول جدا شده بود. هوا نمور و لبریز از خاک بود و سنگینی نفس‌هایم بیشتر شده بود.

کمتر از ده دقیقه بعد درِ سلول باز شد. این بار مردی با قامت بلند، حدوداً شاید ۱۸۰ سانتی‌متر، با صدایی خشن و آمیخته به فریاد و خشم داخل شد. چشم‌هایش از زیر کلاه مشکی‌ای که تمام صورتش، به‌جز چشم‌ها و دهانش، را پوشانده بود خودنمایی می‌کرد. پیراهنش روی شلوارش بود؛ شبیه تمام مردهایی که با این تیپ سرکوب‌گری می‌کنند.

انگشترش عقیق سرخ بود و نوشته‌ای رویش داشت؛ در سیاهی یک‌دست لباس‌هایش به چشم می‌آمد. از آهنگ صدایش می‌شد فهمید مردی سی‌وچندساله است. آن‌قدر تنومند و درشت‌اندام بود که هنگام ورود، تمام چارچوب در را پوشاند. از بدو ورودش فهمیدم این اتفاق به هیچ عنوان طبیعی نیست.

با صدای بلند داد کشید که لباس‌هایم را با دو تکه لباسی که مقابلم پرتاب کرده بود عوض کنم. ترسیده بودم. با تمام توانی که داشتم فریاد زدم و اعتراض کردم؛ گویی آن لحظه جان از تنم بیرون می‌کشیدند.

حال من، حال انسانی بود که در بی‌پناهی مطلق گیر افتاده بود. می‌خواستم به در بکوبم و کمک بخواهم. نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. نفس‌هایم سنگین‌تر شده بود؛ انگار همچنان در پارک قدم می‌زدم، تندتر و تندتر. انگار همه‌چیز خواب بود. باورم نمی‌شد.

این من بودم در دست‌های او، نه در دست‌های مهربان همسرم؛ همسری که سال‌ها حتی برای نوازش و بوسیدن هم حریم و حرمت نگه می‌داشت. یک لحظه دوباره به خودم آمدم: نه، این واقعیت بود. من همچنان در آن اتاق، با آن مرد، اسیر بودم. او حریم بدنم را شکسته بود؛ حریم زنانگی‌ام را، حرمت انسانی‌ام را. مقاومت من، اشک‌های من، فریادهای من…

زمان برایم مثل سال‌ها بود. نمی‌دانم، شاید نیم ساعت؛ شاید کمتر یا بیشتر، این تجاوز وحشیانه طول کشید. بعد از آن تنها رها شدم. کف زمین افتاده بودم. کف‌پوش اتاق با لکهٔ بزرگی از خون بدنم سرخ شده بود.

یاد تمام جاویدنام‌هایی افتادم که خون گران‌بهایشان سال گذشته بر سنگ‌فرش خیابان‌ها ریخته بود؛ همان‌ها که کمترین خواسته‌شان یک زندگی معمولی بود.

کمتر از پنج دقیقه بعد، دوباره در باز شد. دو زن با ماسک و چادر و یک زن دیگر با لباس سفید پرستاری بالای سرم آمدند. کمی به وضع آشفتهٔ من رسیدگی کردند و اجازه دادند لباس‌های خودم را بپوشم، حتی مانتو مرا نیز آورده بودند.

چند مرد دیگر از همان گماشته‌ها به داخل سلول آمدند و در ازای قول سکوت از سوی من، قول آزادی‌ام تا شب را دادند. زانوهایم را در آغوش گرفتم و گوشهٔ سلول در انتظار نشستم. زمان از دستم در رفته بود. تمام مدت احساس می‌کردم خوابم؛ ولی درد بدنم و روحم، که سرشارتر از درد بدنم بود، به من گوشزد می‌کرد: «تو بیداری، بیداری.»

آن آدم‌ها برگشتند، دوباره چشمانم را بستند و سوار همان ماشینی کردند که مرا با آن آورده بودند. در طول مسیر مدام تهدید شدم و دربارهٔ عواقب شکستن سکوتم به من هشدار دادند. جایی اطراف منزلم پیاده‌ام کردند. هنوز بیست‌وهفتم اردیبهشت بود. ساعت حدود هفت بود.

گوشی موبایلم چند بار زنگ خورده بود. همسرم نگرانم بود که چرا مدت طولانی از من خبر نداشت. با او تماس گرفتم و گفتم مسیر پیاده‌روی‌ام را طولانی‌تر کرده بودم و یادم رفته بود گوشی را از حالت بی‌صدا خارج کنم.

به منزل برگشتم. دیگر هیچ‌چیز برایم عادی نبود. نمی‌دانستم باید با رنجی که بر من تحمیل شده بود چه کنم.

نگران حال همسرم بودم. او از چندین سال پیش به پارکینسون پیشرفته مبتلا بود و حالش خیلی بد بود. نمی‌دانستم با مطلع‌شدن از چنین اتفاقی چه بر او خواهد گذشت. رنج این بیماری جوانی او را مثل گلی از شاخه‌چیده مچاله کرده بود و روا نبود رنج دیگری به آن اضافه شود.

سکوت کردم. منزوی شدم و از آدم‌ها فاصله گرفتم. دیگر به پارک نرفتم . بهانه کردم که هوا مساعد قدم زدن نیست. شب‌ها و روزها روحم را در آغوش می‌گرفتم و دنبال التیام برای تجربهٔ ناباورانه‌ای بودم که از سر گذرانده بودم.

بیست‌وچهارم دی‌ماه ۱۴۰۴، حدود ساعت دوازده نیمخه شب، برای بار دیگر بازداشت شدم. این بار شبیه همان دفعه بود، با این تفاوت که خواهران بسیاری همراهم بودند؛ و شاید همین همراهی و فراوانی بازداشت‌شدگان، کمی از اضطراب تکرار آن اتفاق در من کاسته بود.

این بار نیز به همان مکان برده شدم. بزرگ‌ترین شکنجهٔ من در ۲۲ روز بازداشت در بازداشتگاه وزارت اطلاعات، ترس از تکرار آن اتفاق ناگوار بود. به رفت‌وآمد آقایان در بازداشتگاه زنان چندین بار اعتراض کردم و با برخورد تند مسئولان آنجا مواجه شدم.

ناچار با اعتصاب غذای خشک و تر، بعد از ده روز، در حالی که رو به مرگ بودم، مرا به زندان منتقل کردند.

سال گذشته که بازداشت شدم، چندین بار خواستم شکایتم را دربارهٔ آن تعرض ثبت کنم، اما هر بار سرباز زدند و با تهدید مرا ساکت نگه داشتند. حالا که هفت ماه از بازداشت و زندانی‌شدنم می‌گذرد، هنوز با اضطراب ناشی از دیدن آقایان، روزهای تلخ و روزمرگی‌های زندان را سر می‌کنم.

اما امید دارم که روزی بذر رنج‌های ما جوانه خواهد زد و درخت دادخواهی ما تنومند خواهد شد. من با این دل‌نوشته، دادخواه رنجی هستم که از سوی وزارت اطلاعات به زندگی‌ام تحمیل شد؛ و شاید راهگشایی باشم برای نشر و تکثیر شجاعت، تا بازگو کنیم چنین ظلم‌هایی را که در تاریک‌خانه‌های ظلم جمهوری اسلامی بیداد می‌کنند.

برای روزهای رهایی کشورم از شر خشونت استبداد امیدوارم؛ آن هم استبداد دینی‌ای که سال‌هاست زنان، بزرگ‌ترین بخش مبارزان خط اول با آن هستند. زنانی که سال‌هاست با مبارزات مدنی و جنگ اندیشه در دانشگاه‌ها، اندیشکده‌ها و محافل عدل‌جو، و با نافرمانی‌های مدنی، شجاعت را تکثیر کرده و پیروزی‌ها را رقم زده‌اند.

ما ثابت کردیم که قدرت ما از قدرت موشک‌ها و بمب‌ها برای سلطه و غلبه بیشتر است. ما همان‌هایی هستیم که اعتراض را از خانه‌ها به خیابان‌ها آوردیم.

ما دوباره به سنگر مبارزهٔ اندیشه برمی‌گردیم؛ تا روزی که آزادی اندیشه، آزادی عقیده، آزادی انتخاب نوع پوشش و رهایی از استبداد برای میهن عزیز ما رقم بخورد. آن هم نه با حملهٔ دشمن، بلکه با مقاومت ما زنان و مردان ایران.

زنده باد آزادی؛ پاینده باد وطن، ایران.

غزل مرزبان، مردادماه ۱۴۰۵.»

ایلام؛ اجرای حکم اعدام دنیا محمدی، زن ۲۰ ساله کورد در زندان مرکزی ایلام

۲۹ مرداد ۱۴۰۵-هه نگاو

حکم اعدام یک زن جوان کورد به نام دنیا محمدی، ۲۰ ساله و اهل شهرستان ایوانغرب در زندان مرکزی ایلام به اجرا درآمد. وی در زمان بازداشت ۱۸ ساله بوده است.بر اساس گزارش رسیده به سازمان حقوق بشری هه‌نگاو، سحرگاه روز چهارشنبه ۲۸ مردادماه ۱۴۰۵ (۱۹ آگوست ۲۰۲۶)،  حکم اعدام یک زن به نام دونیا م‍حمدی اهل ایوانغرب در زندان مرکزی ایلام اجرا شده است.

به گفته منابع هه‌نگاو،  دونیا م‍حمدی دو سال پیش در سن ۱۸ سالگی بابت اتهام قتل عمد پسرعمویش (خواستگار وی) از طریق مسمومیت با قرص برنج بازداشت و توسط دستگاه قضایی به قصاص نفس (اعدام) محکوم شده بود.

اعدام این زندانی تا زمان تنظیم این گزارش از سوی رسانه‌های رسمی داخل ایران یا نهادهای وابسته به قوه قضاییه اعلام نشده است.

گزارشی از بازداشت و بی‌خبری از سرنوشت دو زن کورد در شهرهای ارومیه و پیرانشهر

۲۹ مرداد ۱۴۰۵-هه نگاو

دو شهروند زن کورد به‌نامهای نازنین حسین‌پور و بفرین احمدوش توسط نیروهای حکومتی جمهوری اسلامی ایران در ارومیه و پیرانشهر بازداشت و به مکان‌های نامعلومی منتقل شده‌اند. تاکنون و علیرغم گذشت پنج روز از زمان بازداشت این دو شهروند اطلاعی از سرنوشتشان در دسترس نیست.

بر اساس گزارش رسیده به سازمان حقوق بشری هه‌نگاو، روز یکشنبه ۲۵ مردادماه ۱۴۰۵ (۱۶ آگوست ۲۰۲۶)، نازنین حسین‌پور، ۳۴ ساله، متأهل و مادر دو فرزند خردسال و اهل روستای “شیناوێ” از توابع شهرستان پیرانشهر پس از احضار و مراجعه به اداره اطلاعات این شهر بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.

قابل ذکر است که، نازنین حسین‌پور سرپرست خانوار می‌باشد. همسر وی به بیماری سرطان مبتلاست و نازنین مسئولیت نگهداری از همسر، دو فرزند و پدر و مادر بیمار همسرش را بر عهده دارد.

همچنین و طی همان روز، بفرین احمدوش، اهل روستای “کچله” از توابع ارومیه در جریان هجوم نیروهای اطلاعات سپاه پاسداران به منزل خانوادگی دو عموی خود در این روستا، بدون ارائه هرگونه برگه قضایی و به همراه آنان بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.

پیشتر هه‌نگاو اعلام کرده بود که شمار زیادی از نیروهای حکومتی روستای کچله را محاصره و با هجوم به منزل شعبان و ابراهیم احمدوش، دو عموی بفرین و یک شهروند دیگر با هویت عیوض بهنمون، با توسل به خشونت اقدام به بازداشت آنان کرده‌اند.

تا زمان تنظیم این گزارش، اطلاع دقیقی از دلایل بازداشت، اتهامات وارده، محل نگهداری و سرنوشت این دو شهروند در دسترس نیست و پیگیری‌های خانواده آنان جهت اطلاع از وضعیتشان بی‌نتیجه مانده است.

خانه موسیقی خواستار حل مسئله فعالیت خوانندگان زن «یک‌بار برای همیشه» شد

۲۹ مرداد  ۱۴۰۵-ایران وایر

حمیدرضا نوربخش، مدیرعامل خانه موسیقی، با انتقاد از اتهام‌های مطرح‌شده علیه هیوا سیفی‌زاده، گفت مشخص نیست چگونه یک اجرای محدود موسیقی ایرانی می‌تواند مبنای اتهام‌هایی مانند «تشویق به فساد و فحشا» و «دایر کردن مرکز فساد» قرار گیرد.

پرونده هیواسیفی‌زاده، خوانند آواز سنتی، به شامگاه ۹ اسفند ۱۴۰۳ و اجرای موسیقی در عمارت «روبرو» بازمی‌گردد؛ برنامه‌ای که با ورود نیروهای امنیتی متوقف شد و این خواننده بازداشت شد. پس از آن برای عوامل این برنامه پرونده قضایی تشکیل شد و سیفی‌زاده اخیراً از صدور حکم بدوی و محکومیت خود به چهار سال حبس تعزیری خبر داده است.

سیفی‌زاده در توضیحاتی که پس از ماه‌ها سکوت در صفحه شخصی خود منتشر کرد، گفت تنها چند دقیقه روی صحنه حضور داشته و چند بیت از اشعار سعدی را در قالب آواز ایرانی اجرا کرده است. او با اشاره به اتهام «تشویق به فساد و فحشا» پرسید: «کدام رفتار مشخص من مصداق تشویق به فساد و فحشا بوده است؟»

او همچنین خواستار رسیدگی مستقل و دقیق به پرونده‌اش در دادگاه تجدیدنظر شده و اعلام کرده است که این روند را با همراهی وکیل خود پیگیری خواهد کرد.

نوربخش در گفت‌وگو با خبرآنلاین، درباره اتهام‌هایی مانند «فساد و فحشا» و «دایر کردن مرکز فساد» نیز گفت: «متأسفانه حتی موفق نشد اجرای خود را انجام دهد، اما برای او حکم صادر شد. وقتی کاری اصلاً اجرا نشده، اتهامات و حکم بر چه اساسی صادر شده است؟»

مدیرعامل خانه موسیقی در بخش دیگری از سخنان خود، پرونده سیفی‌زاده را در چارچوب گسترده‌تر محدودیت‌های فعالیت خوانندگان زن در ایران ارزیابی کرد و گفت این مسئله «بالاخره باید یک روز حل شود».

او در ادامه به انتشار آثار خوانندگان زن خارجی از سوی برخی مقام‌های جمهوری اسلامی اشاره کرد و از جمله به انتشار ویدئویی از اجرای جولیا بطرس، خواننده لبنانی، توسط عزت‌الله ضرغامی، وزیر پیشین میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی، پرداخت.

۱۴۰۵-۰۵-۲۹

نیروانا تربتی نژاد از زندان گرگان آزاد شد

۲۶ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

خبرگزاری هرانا – امروز دوشنبه ۲۶ مردادماه، نیروانا تربتی‌ نژاد، شهروند بازداشتی با قرار کفالت از زندان امیرآباد گرگان آزاد شد.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، نیروانا تربتی نژاد از زندان آزاد شد. بر اساس اطلاعات دریافتی هرانا، نیروانا تربتی نژاد با وکالت رمضان حاجی مشهدی، روز جاری از زندان امیرآباد گرگان آزاد شده است. آزادی وی با تودیع کفالت به شعبه دادیاری دادسرای عمومی و انقلاب گرگان صورت گرفته است.

یک منبع نزدیک به خانواده این شهروند، ضمن تایید این خبر به هرانا گفت: «نیروانا تربتی نژاد در حال حاضر داری سه پرونده قضایی مجزاست که در دو پرونده با اتهام تبلیغ علیه نظام مواجه شده است. بنابر اعلام ریاست شعبه اول دادگاه انقلاب گرگان، پس از صدور کیفرخواست در پرونده دیگر وی که در شعبه دهم دادیاری دادسرای عمومی و انقلاب گرگان در حال رسیدگی است، هر سه پرونده به صورت همزمان در دادگاه انقلاب تعیین تکلیف خواهند شد.»

این منبع مطلع در ادامه افزود: نیروانا تربتی نژاد که در دوران بازداشت در اعتراض به بلاتکلیفی و عدم دسترسی به داروهایش، دست به اعتصاب زده بود، در پی وخامت وضعیت جسمی و با توصیه خانواده‌اش به اعتصاب خود پایان داد.

جلسه دادگاه رسیدگی به اتهام نیروانا تربتی نژاد، روز دوشنبه ۲۹ تیرماه در شعبه اول دادگاه انقلاب گرگان برگزار شد.

این شهروند روز شنبه ۶ تیرماه توسط ماموران پلیس در منزل خود بازداشت شد و به یکی از مقرهای سازمان اطلاعات فراجا در گرگان منتقل شد. وی سپس به زندان امیرآباد گرگان انتقال یافته است.

در اسفند سال گذشته، نیروانا تربتی نژاد توسط شعبه اول دادگاه تجدیدنظر استان گلستان به ۳۰ میلیون تومان جزای نقدی محکوم شد. وی پیشتر در این پرونده توسط شعبه اول دادگاه انقلاب گرگان به شش ماه حبس تعزیری محکوم شده بود.

مورخ ۳ اسفندماه سال گذشته، این شهروند توسط ماموران پلیس اطلاعات و امنیت عمومی استان گلستان در جریان مراسم چهلم حسین سلیمانی از جانباختگان اعتراضات دی ماه، در شهر گرگان بازداشت شد. او پس از ۱۶ روز با قرار تامین آزاد شد.

این متهم سیاسی پیشتر در پرونده‌ای مجزا، بابت اتهامات عضویت در دسته یا جمعیت‌های مخالف نظام با هدف برهم زدن امنیت کشور و اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت داخلی محاکمه شد. او در دادگاه به ۱۰ ماه حبس و دو میلیون تومان جزای نقدی محکوم شده بود. وی نهایتا در مرحله تجدیدنظر از اتهامات انتسابی تبرئه شد.

نیروانا تربتی‌نژاد در تاریخ ۱۹ شهریورماه سال ۱۴۰۲، توسط نیروهای امنیتی در محل کار خود بازداشت و در تاریخ ۱۳ مهرماه همان سال، با قرار تامین کیفری آزاد شد.

جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات سپیده ابطحی برگزار شد

۲۸ مرداد ۱۴۰۵-هرانا

خبرگزاری هرانا – امروز چهارشنبه ۲۸ مردادماه، جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات سپیده ابطحی، مستندساز و تدوین‌گر سینما که در زندان قرچک ورامین محبوس است، در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی ایمان افشاری برگزار شد.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، سپیده ابطحی در دادگاه انقلاب محاکمه شد. اولین جلسه رسیدگی به پرونده سپیده ابطحی، امروز در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری برگزار شد. خانم ابطحی که در زندان قرچک ورامین محبوس است، با حضور در دادگاه از بابت اتهامات انتسابی به دفاع از خود پرداخته و پس از اتمام جلسه به زندان بازگردانده شده است.

بر اساس اطلاعات دریافتی هرانا، علیرغم گذشت یک ماه از قرار بازداشت موقت خانم ابطحی، تاکنون امکان آزادی وی با قرار وثیقه فراهم نشده و ادامه رسیدگی به پرونده این شهروند به هفته آینده موکول شده است.

خانم ابطحی اواخر تیرماه سال جاری به زندان قرچک ورامین منتقل شد. وی در تاریخ ۲۴ تیرماه در منزل مادری خود در تهران، توسط نیروهای سازمان اطلاعات سپاه بازداشت شد.

تا لحظه تنظیم این گزارش، از دلایل بازداشت و اتهامات مطروحه علیه این شهروند، اطلاعی حاصل نشده است.

سپیده ابطحی، متولد ۱۳۵۳، از اعضای خانه سینما و دبیر پیشین انجمن مستندسازان سینمای ایران است.

محرومیت زنان موتورسوار از خدمات بیمه‌ای در پی تعلل در صدور گواهینامه

۲۸ مرداد ۱۴۰۵-ایران وایر در حالی که هر روزه به تعداد زنان موتورسوار افزوده می‌شود؛ شرکت‌های بیمه از پرداخت خسارت‌های احتمالی آنان به دلیل ...