
۲۱ مرداد ۱۴۰۵-ایران وایر
گاهی برای دیدن تصویری از زندگی امروز ایران لازم نیست سراغ آمارهای رسمی، سخنرانی مقامها یا گزارشهای سیاسی رفت. چند دقیقه چرخیدن در اینستاگرام فارسی، تصویر دیگری از کشور نشان میدهد؛ تصویری که در آن یک زن برای تحقق آرزوی ساده آواز خواندن در خیابان به تشویق غریبهها نیاز دارد، زنان تحصیلکرده برای گذران زندگی بساط دستفروشی پهن میکنند و بزرگسالانی که از فشار زندگی روزمره خستهاند، پول میدهند تا چند ساعت در «مهدکودک بزرگسالان» دوباره بازی کنند.
«برو بخون، ما هواتو داریم»
در جمهوری اسلامی، زنان همچنان اجازه تکخوانی برای مخاطبان مختلط را ندارند؛ محدودیتی که بیش از چهار دهه از عمر آن میگذرد. با این حال، آنچه در خیابانها و شبکههای اجتماعی دیده میشود، فاصلهای روزافزون میان قواعد رسمی و زندگی واقعی بخشی از جامعه ایران است.
در یکی از ویدئوهایی که در اینستاگرام فارسی مورد توجه قرار گرفته، زنی در کنار نوازندگان خیابانی ایستاده و آواز میخواند. اما شاید بیش از خود آواز، روایت پشت ویدئو تصویر گویاتری از ایران امروز ارائه کند.
او نوشته است که ابتدا زیر لب با موسیقی همراهی میکرده تا اینکه زنی که در کنارش ایستاده بود متوجه صدایش میشود و همراه همسرش از او میخواهد جلو برود و بخواند. پاسخ اولیه زن این بوده: «خجالت میکشم»؛ جملهای که خودش میگوید «سالها به گفتنش عادت کرده بودم».
اما این بار چند غریبه جواب دیگری به او میدهند: «برو بخون، ما هواتو داریم.»
و زن میرود و میخواند.
عنوانی که برای ویدئو انتخاب شده شاید بهاندازه خود تصویر معنادار باشد: «امشب در ایران یک زن به آرزویش رسید.»
آرزویی که در بسیاری از نقاط جهان اتفاقی کاملاً معمولی است، در ایران هنوز میتواند موضوع یک ویدئوی پربازدید باشد: زنی در خیابان، مقابل زن و مرد، صدایش را بلند کند و آواز بخواند.
این تصاویر البته به معنای از میان رفتن محدودیتها نیست. زنان خواننده همچنان با احضار، بازداشت و بستهشدن صفحاتشان روبهرو میشوند. آنچه تغییر کرده، بیشتر رفتار بخشی از جامعه است: زنانی که منتظر تغییر مقررات نماندهاند و مخاطبانی که بهجای ساکتکردنشان میگویند: «ما هواتو داریم.»
مدرک دانشگاهی کنار بساط خیابان
اما تصویر دیگری که این روزها در اینستاگرام دیده میشود، کمتر شاعرانه است.
در چند ویدئو، زنانی مقابل دوربین از تحصیلات و حرفه اصلی خود میگویند و بعد محصولی را نشان میدهند که حالا برای تأمین هزینههای زندگی میفروشند. یکی وکیل است، دیگری معمار؛ اما شغل و مدرک دانشگاهی دیگر الزاماً درآمدی برای ادامه زندگی فراهم نمیکند. نتیجه را میتوان در بساطهای کوچک دید: غذای خانگی، شیرینی، صنایع دستی و محصولاتی که گاهی در خیابان و گاهی از طریق همین اینستاگرام فروخته میشوند. یک معمار و یک مهندس صنایع غذایی کنار پارکی در شیراز اسنک میفروشند. دو دوست دیگر که به دلیل جنگ بیکارشدند بساط دستفروشی به راه انداختهاند. یا زنی دیگر که زیورآلات دستساز میفروشد.
دستفروشی در ایران پدیده تازهای نیست؛ اما حضور زنان متخصص و تحصیلکرده در این تصاویر، وجه دیگری از فشار اقتصادی را نشان میدهد. فاصله میان عنوان شغلی و کاری که برای زندهماندن انجام میشود، گاهی فقط به اندازه یک جمله است: «من معمارم، اما حالا اینها را میفروشم.»
مهدکودکی برای فرار چندساعته بزرگسالان
و بعد نوبت به تصویری میرسد که در نگاه اول شاید فقط بامزه به نظر برسد: «مهدکودک بزرگسالان».
فضا شبیه جایی است که برای کودکان ساخته شده؛ بازی، نقاشی، کاردستی و فعالیتهایی که آدمها را برای مدتی از تلفن همراه، کار و اخبار دور میکند. تفاوت این است که کسانی که وارد آن میشوند کودک نیستند.
این مفهوم مدتی است در شبکههای اجتماعی ایران دیده میشود: بزرگسالانی که برای چند ساعت پول میدهند تا بازی کنند، نقاشی بکشند و از نقشها و مسئولیتهای معمول زندگی فاصله بگیرند.